بی بلُم

بی به گویش بندری یعنی برای و بل به گویش بندری یعنی یار و بی بلم یعنی برای یارم

برای خودکرده های بی تدبیر

داشتم می گفتم ...

...

صف طولانی بود. همه(معتادان) ظاهرا یک جور بودند، پوست ها کدر و چشمها خمار. بعضی ها با ظاهری آراسته  و بعضی ها ژولیده بودند. در همان اتاقی که پرستار داشت پرونده ها را بررسی می کرد و قرصهایی را در ظرفی خرد می کرد ، نشستم.

پرستار خودش ماسک زده بود و از من هم خواست ماسک بزنم چون احتمال می داد دچار مسمومیت بشوم.

دودی از قرص های متادونی که در ظرفی خرد می کرد، بلند می شد و تمام اتاق از این دود پر بود. ماسک را گرفتم ولی نزدم!( گرچه بعد از چند ساعت معنی واقعی مسمومیت را فهمیدم!)

اولین بیمار وارد شد، استکانی دستش بود که روی آن نامش نوشته بود. سلام بلندی کرد. جوابش را بلندتر شنید. به پرونده هایی که به طور منظم روی هم چیده شده بود نگاه کرد.

باید شماره پرونده خود را به خاطر داشته باشد وگرنه مجبور می شد آخر وقت مراجعه کند. پرونده خود را پیدا کرد و روی میز پرستار گذاشت. لیوانش را از آب سردی که همانجا درون کلمن ریخته بودند پر کرد.

پرستار پرونده اش را نگاه کرد و گفت: امروز سه تا...

پرستار چند عدد قرص (ظاهرا" متادون) درون ظرفی خرد کرد و در استکان پر از آبش ریخت. معتاد با یکی از انگشتانش قرص را حل کرد و با علاقه سر کشید.

مجرمان یکی پس از دیگری وارد می شدند، یکی با لیوان پلاستیکی، یکی با استکان چینی، یکی با شیشه مربا، ولی هر کس لیوان مخصوص به خود داشت .

...

به خانم نیاستی روانشناس این مرکز توسط یکی از دوستانم سفارش شده بودم، فقط کمی درباره هدفم از مصاحبه با او صحبت کردم، مجاب شد.

- خانم نیاستی اینجا کجاست؟

خانم نیاستی: اینجا "مرکز گذری کاهش آسیب (DIC)"  است. در این مرکزی ما به بیماران کارتون خواب خدمات می دهیم خدماتی از قبیل سرنگ و پنبه (ضد عفونی شده) و الکل، غذا، چای ، دوش آب سرد و غیره 

 - منظورتون از بیمار چه کسانی هستند؟ چطوری می توانید تشخیص بدید این فرد بیماره؟

خانم نیاستی: منظورم از بیمار معتادان هستند. یک آدم معتاد را می توان از قیافه تشخیص داد. کدام آدم سالمی دوست دارد در کنار بیماران بنشیند و چای بنوشد، فقط کسی که خودش هم بیمار باشد!

(خانم نیاستی در تمام نیم ساعتی که با او صحبت کردم معتادان را با نام بیمار خطاب کرد)

-استقبال بیماران (معتادان) چطوره؟

خانم نیاستی: ما (انجمن غیردولتی با حمایت سازمان بهزیستی) در کنار خدماتی که به بیماران ارائه می دهیم طرح دیگری با نام"MMT" اجرا می کنیم. در این طرح با بیماران(معتادان) مصاحبه می کنیم، حرف می زنیم اگر تمایل به ترک داشته باشند آنها را به کلینیک مثلثی ارجاع می دهیم. اگر رفتارهای پرخطری، ایدز، هپاتیت B  وc  نداشته باشند برای ترک کردن اعتیاد(البته بدون هیچ گونه هزینه)کمکشان می کنیم. ابتدا برای جلوگیری از اعتیاد، قرص متادون در اختیارشان قرار می دهیم و آنها هر روز بایستی برای خوردن این قرص به مرکز مراجعه می کنند. یک درمان 9 یا 10 ماه ....

- نتیجه داده؟

خانم نیاستی: آره، ما الان بیمارانی داریم که با انجام آزمایش می توان ثابت کرد که اعتیاد خود را ترک کرده اند، الان سالمند . ما الان 80 بیمار داریم که هر روز تقریبا" چهره های آنها را می بینیم!

- دلیل انتخاب این محله؟

خانم نیاستی: محله آسیب خیز است.

- معتاد کیه؟ مجرمه یا بیمار؟

خانم نیاستی: یک معتاد می تواند مجرم هم باشد، مجرمی که وابستگی روحی و عاطفی شدیدی دارد حالا به هر چیز، بسیاری از معتادانی که من دیده ام خلاهای بسیاری احساس می کنند یک نوع بیمار روانی که بسیار احساس ناامیدی می کنند و منجر به افسردگی شدید و حتی خودکشی می شود. آنها از نظر روحی بسیار ظریفند. بعضی از آنها هم به خاطر کنجکاوی معتاد شدند!

- به عنوان آخرین سوال: گرچه نمی توان گفت که می شود آسیب های اجتماعی را به صفر رساند ولی می توان جامعه را به سمت کاهش آنها سوق داد، پیشنهاد شما برای کاهش اعتیاد چیه؟

خانم نیاستی: ترک کردن با قرص شاید آنی و لحظه ای باشد، اما حرف بیشتر معتادان این است که می گویند اگر سرشان به جایی گرم باشد، یعنی کار داشته باشند (حرفی از حقوق نمی زنند) 70یا 80% از آنها ترک می کنند، جامعه می تواند به آنها حرفه ای یاد بدهد که فقط مشغول باشند، حتی برای خود جامعه هم خوب است...

- خانم نیاستی ممنونم.

...

گفتم که با آنها حرف زدم(برای آدم های زیر پل)، ولی همشان عجیب! حساس و شکننده بودند. سعی می کردم تمام حواسم به صحبتهای آنها باشد. حتی ماسک را هم به خاطر آنها نزدم.

گرچه برای من دیدن این همه معتاد در یک مکان عجیب نبود، ولی تنها صحنه ای که بسیار تکانم داد دیدن یک پسربچه 13 یا 14 ساله در آن جمع بود. چه زود یا چه دیر به فکر افتاده بود. با تنها کسی که مشتاق شدم صحبت کنم او بود. ولی او مرا تحویل نگرفت. با اصرار یک از اعضای انجمن در کنار صندلیم نشست و سرش را پایین انداخت و تا زمانی که با او صحبت می کردم نگاهم نکرد.

منهم  تنها سوالی که توانستم از او بپرسم این بود چه مدتی است که به این مرکز می آیی؟

گفت: دو روزه، دوستم اومده و ترک کرده و رفته پیش خانوادش منم اومدم ترک کنم.

منظور از دوستش ... یعنی ...!

بسیاری از اوقات با سوژه هایم زندگی کردم. گاهی با آنها گریستم و گاهی هم خندیدم.

و امروز با همان پسربچه مغرور زندگی می کنم!

 

تاریخ ارسال: جمعه 19 مرداد 1386 ساعت 19:18 | نویسنده: دریا | چاپ مطلب 8 نظر